رفتن به محتوای اصلی
٢٢۴١٧٣٨٣ – ٢٢۴١۵۶٠۶   info@swi.ir  
دلنوشته ای برای زهرا…

دلنوشته ای برای زهرا…

امشب فهمیدم نزدیکترین آدم زندگیمو از دست دادم، زهرا ترابی…

دانشجوی مددکاری اجتماعی. کارورزش بودم توی فیلد بیمارستان روانپزشکی رازی. بهمن ۹۷ تا تیر ۹۸ تو زندگیم داشتمش. فقط ۶ ماه. اما از خودم به خودم نزدیکتر بود و منو بهتر شناخته بود. کسی که اونقد میشد بهش اعتماد کرد و باهاش راحت بود که حقیقتاییو درباره خودت بهش بگی که خودت کمتر رغبت میکنی باهاشون رو به رو شی. کسی که هر چه قدر هم باهاش حرف میزدی هیچ وقت خجالت نمیکشیدی. این فقط حس من نیست. مطمئنم حداقل احساس تموم بیمارای اعصاب و روانیه که دیدم زهرا مددکارشون بود.من سالها بود با مشکلی دست و پا میزدم که بخشی از زندگیمو فلج کرده بود و زهرا بهم جسارت سخت ترین تغییر زندگیمو داد که سالها ازش فرار میکردم و آرامش جدیدو بهم داد.

زهرا نه فقط به من که به یه عالمه آدم دیگه با اون تئوری انتخاب خاصش یاد داده بود باید دست از فرار کردن برداشت، ایستاد، مسئولیت مشکلاتو قبول کرد و جنگید. اطلاعاتش بی نقص بود و هیچ وقت نمیتونستی یه بحث علمیو ازش ببری. یه بار بهم گفت دو جور درد داریم یکی درد راه غلطه یکی درد رشده. اینو نوشته بودم رو کاغذ زده بودم به دیوار اتاقم و باهاش چند ماهی هست که تصمیمای درست میگیرم.

زهرا امشب درد از دست دادنتو نمیدونم باید چیکارش کنم. این تاثیرایی که توی زندگی من گذاشتی لطفت بود اما میگفتی حمایت عاطفی از کارورزمه و مسئولیتمه. کاش الان فقط چند ثانیه اینجا بودی تا بتونم یه کاری با این احساس تا حالا تجربه نشده ی غریبم بکنم. زهرا تو مهربونترین آدمی هستی که توی زندگیم داشتم. تو مهربونترین و عاشقترین آدمی بودی که توی زندگیم دیدم. من تنبلی میکردم گزارش نمینوشتم، تو خیلی راحت میتونستی از نمره م کم کنی اما بهم تلفن زدی و از کمال گرایی منفی برام گفتی. من کسیو ندیدم که اینقدر اهمیت بده و عاشق باشه.

زهرا چون میدونست مسیر بیمارستان برام دوره، صبحا میومد دنبالم و با هم میرفتیم و همیشه مجبورم میکرد کمربندمو ببندم و قانون ماشینش این بود که موسیقی تو بود که باید پخش میشد تا نهایت احساس راحتیو داشته باشی. تلخ ترین چیز دنیاست که تصادف ازم گرفتتش. با تموم سلولای بدنم دلم میخواد یک بار دیگه میتونستم بشینم توی ماشینت و تو مسیر برگشت با هم درباره راه حل مشکل همه ی مردم گپ بزنیم. همیشه صدات کردم خانم ترابی، اما دلم میخواست زهرا صدات کنم همیشه. کاش یه بارم که شده این کارو میکردم. زهرا میگفتی با هر کسی یا چیزی که آشنا میشیم میاد توی دنیامون و دنیای آدما اینجوری ساخته میشه، زهرا تو اومدی تو دنیای من و هیچ وقت ازش نمیری. کاش بیشتر میموندی تا توی دنیای بیمارای ام آر که تازه تصمیم گرفته بودی باهاشون کار کنی هم میرفتی.

آخرین حرفی که برامون نوشتی اینه: “به آنچه زوال میخوانند میخندم، و از گستردگی زمان با خبرم… .” زمان چرا باید اینقد برای بودن تو کوتاه میشد؟ زهرا کاش قبل از این که دیر میشد میتونستم بهتر ازت تشکر کنم، بیشتر بهت میگفتم چه قدر دوست دارم و چه قدر برام مهمی. کاش باقیمونده ی جلسه های کارورزیمو نمیذاشتم برای شهریور و بیشتر میدیدمت. کاش میشد یک بار فقط یک بار دیگه بتونم باهات تو سکوت زمینای کشاورزی شهر ری که دوسشون داشتیو تو مسیر نگاه کنم. من فقط میدونم اردیبهشت سال دیگه شکوفه ها توی کوه چشم به راهتن.

سروناز احمدی

۲۸ مرداد ۱۳۹۸

برگشت به بالا